بکش هرچه دلت خواست، خانه آبادان ...

دیرزمانی پیشتر, محمدعلی‌شاه قاجار سرمست از حمایت روسان، مجلس را به توپ بست تا به خیال خود بساط آزادی را از این سرزمین برچیند و یکه‌تاز میدان مملکت‌داری شود. او پس از کودتا بسیاری از آزادگان و روشن‌فکران را به باغ‌ شاه فراخواند و ساعتی بعد اینان را به قتل رساند. سال‌ها بعد آزادی هم‌چنان حرف مشترک ملتی است که استبداد را پس‌می‌زنند و برای این خواست مقدس خون می‌دهند. صفا شاعر آن عصر، شرایط و رفتار شاه را در حکایتی زیبا به تشبیه رفتار کوته‌نظرانه‌ی برخی دهقانان روایت‌می‌کند. حکایت بامسمایی است در این روزگار هم

به عرض شاه رسان ای صبا ز قول صفا
که ای شهنشه دوران و جانشین کیان
مگر به عرض حضور تو نارسانده کسی
که گندمی که نمایند زیر خاک نهان
نخست چون که شود سبز لاغر است و تنک
چنان‌که می‌نپسندند زارع و دهقان
برای مصلحت دهقنت، یله سازد
گله به مزرعه‌ی کدخدای ده، چوپان
لگدکنند و چرند آن‌چه گندم و سبزه است
چنان‌که بایر و دایر شود همه یکسان
چو بگذرد دو سه روزی از آن، همان گندم
بروید ز نو و سرسبز زان شود بستان
***
بکاشت ملت بیچاره تخم آزادی
ز بعد بندگی قرن‌های بی‌پایان
چو سر ز خاک برآورد، امر فرمودی
به مردمی همه اهریمنان بد ایمان
که خاک مجلس و مسجد همی دهند به باد
کشند مردم مظلوم را ز پیر و جوان
یه یک اشاره که از روی خواهش نفس است
خراب گشت بسی خانه‌های بی‌گنهان
شها! چراندی اگر سبز حاصل ملت
بهوش باش که رویاندش خدای جهان
خراب کردی اگر خانه‌ای ز بی‌گنهی
جسارت است اگر خانه‌ات شود ویران
یکی لطیفه‌ی نغز این بود خانه را
هزار زرع بود فی‌المثل به حیث مکان
ولی به مملکت ما تو چون شهنشاهی
ترا بود به مثل خانه کشور ایران
خراب گردد و ویران، تو مرده یا زنده
به قول عامه: این خط و این نشان
زبان درازی شد خسروا! ببخش مرا
بکش هرچه دلت خواست، خانه آبادان

نوشته‌های همانند:

ديدگاه خود را بگذاريد:

نشاني اي-ميل شما لازم‌است، اما نمايش‌داده‌نمي‌شود.

می توانید از تگ های HTML استفاده کنید.